ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

لبخند تو

سلام پسرکم. این روزا حسابی وقت مامانو پر کردی. اصلا وقت نمیکنم به کارام برسم حتی بعضی وقتا وقت نمیکنم موهامو شونه کنم یا حتی مسواک بزنم.البته مشکل از تو نیستاااااااااااا مشکل از منه که هنوز خوب مامان شدن رو یاد نگرفتم و بلد نیستم طوری برنامه ریزی کنم که هم به کارای خونه م برسم هم به کارای شخصی خودم.حالا کم کم یاد میگیرم. یه تجربه ی شیرین: صبح ها که از خواب بیدار میشی تا شیر بخوری من خیلیییییییییی خواب آلوده هستم و اصلا دلم نمیخواد بیدار بشم(به خاطر خستگی و مکررا بیدار شدن تو طول شب) به همین خاطر خوابالو بهت شیر میدم بعد میبینم تو چشماتو چهارتا کردی و داری نیگام میکنی منم دلم برات میسوزه و بهت لبخند میزنم میگم آغون تو هم یه لبخند ب...
25 مهر 1392

ایلیااااااااااااا

سلام پسرم. دیشب بردیمت ختنه ات کردیم. مبارکت باشه. خیلی برای ختنه ت استرس داشتم. اگه بدونی تا قبل ختنه ت چیا کشیدم. قلبم داشت منفجر میشد خیلی برات ناراحت بودم. همه ش می گفتم الهی بمیرم بچه م قراره درد بکشه.همه ش گریه م میگرفت اما فعلا خدارو شکر همه چیز خوب پیش رفته خدا کنه تا موقعی که حلقه ات بیوفته همه چیز خوب باشه. اینم یه سری از عکسای گذشته: عکسایی که خونه مامان جون مهری(مامان بابا) بودی:  وقتی 25 روزت بود بردیمت حموم. راستی دارو خوردنت خیلیییییییییییییی باحاله. من هر وقت میخوام بهت داروی جدید بدم قبلش تستش میکنم. موقعی که میخواستیم بهت دایمیتیکون بدیم با بابا رضا چشیدیمش. بابایی گفت خوشمزست ...
9 مهر 1392

بدون عنوان

سلام پسرم. خدارو شکر دیشب بهتر خوابیدی و اجازه دادی منم یه کم بخوابم. ممنونم ازت. خخخخخ اینم چند تا از عکسایی که قبلا انداخته بودیم و هنوز وقت نکرده بودم بذارم برات. روز اول تا سوم: وقتی زردی داشتی و تو بیمارستان بستری بودی: همینجوری ازت انداختم: اینجا از حمام اومده بودی و 25 روزته: اینجا هم همینطور (از حمام اومدی و لالا کردی) دوستت دارم ماهک من      ...
7 مهر 1392

فرشته ی ما زمینی شد

فرشته ی کوچک ما ایلیای عزیز در تاریخ 11/6/92 ساعت 11 صبح در بیمارستان نجمیه توسط دکتر رزا پرستنده چهر زمینی شد. وزن ایلیا 2کیلو و 6٠٠ و قدش 49 سانت بود. اینم اولین عکس ایلیا چند دقیقه پس از تولد ...
2 مهر 1392

سخته

سلام ایلیای مامان. وااااااااااااااییییییییی باید اعتراف کنم که دیگه دارم کم میارم. مادر شدن واقعا خیلی سخته. اگه بیخوابی بکشم اشکال نداره فدای سرت اماااااااااااااا احساس مسئولیت داشتن خیلیییییییییییییی سخته. همه ش نگرانتم. همه ش میترسم برات اتفاقی بیوفته.تازگی ها همه ش سرفه  میکنی . بینیت کیپ شده بود. یه چیزی شبیه سرما خوردن. اما دکترا میگفتن بچه ی زیر دو ماه نباید سرما بخوره و اگه سرفه کنه خطرناکه از سینه ت عکس گرفتن و خدارو شکر مشکلی نبود.نمیدونم برای چی سرفه میکنی.  دومین روزی که سرفه میکردی بردیمت یه دکتر انقدر منو ترسوند که داشتم از ترس میمردم. میگفت زردیت هنوز خوب نشده هنوز صورتت زرده و اگه اینطور باشه باید سونوگرافی کب...
2 مهر 1392

این روزای ما

سلام پسر قشنگم. عزیزم من این روزا خیلی خسته ام. واقعا فکر نمیکردم بچه داری انقدر سخت و طاقت فرسا باشه. الان شما 16 روزته. روزای اول به دنیا اومدنت من اصلا خواب نداشتم. این روزها هم بعضی وقتا شاید تو کل شب همه ش یک ساعت میخوابیدم. دیشب اولین شبی بود که من و بابایی و تو با هم سه نفری خوابیدیم(آخه به خاطر بی تجربه بودن من همیشه یه نفر میومد شب پیشمون و کمکمون میکرد.) خدارو شکر دیشب پسر خوبی بودی و فکر کنم من روی هم رفته یه 4 ساعتی خوابیدم. البته تو خیلی پسر مظلومی هستیا. از اون بچه ها نیستی که مدام گریه میکنن. اما ما بی تجربه ایم. توی این 16 روز من مدام گریه میکردم. وقتی تو 3 روزت بود بردیمت برای آزمایشای غربالگری اونجا بهم...
28 شهريور 1392

فردا زمینی میشی

سلام فرشته کوچولوی مامان. پسرم فردا قراره زمینی بشی. وای باورم نمیشه که فردا قراره لمست کنم.بوت کنم. اما این روزا پر از حسهای متناقضم. هم ذوق دارم و هم استرس. خوب مامانیییی میترسههههههههه دروغ چرا ؟ واقعا خیلی میترسم. اما همه ی اینا به دیدن تو می ارزه. راستی قرار بود شما 12 شهریور به دنیا بیای اما خانوم دکتر زنگ زد کنسل کرد و گفت 11 شهریور شما زمینی میشی در ضمن فردا مصادفه با شهادت امام صادق ع. هزار با  خودم این سوالو می پرسم که تو چه شکلی هستی؟ شبیه منی یا بابایی؟ سبزه ای یا سفید؟(آخه من سفیدم و بابایی سبزه). البته مرتب هم دعا میکنم که انشاا... در وهله ی اول سالم و سلامت باشی. عزیزم ناگفته نماند که دلم از ال...
10 شهريور 1392

سیسمونی

سلام پسرم. ببخشید که انقدر دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم. اول از همه بگم که تاریخ زایمانم افتاد به 12 شهریور یعنی ده روز دیگه میتونم تو رو تو آغوش بگیرم...  عزیزم خیلی وقته میخوام عکسای سیسمونیتو بذارم تو وبلاگت تا برات یادگاری بمونه اما وقت نمیشد الان دیگه عزممو جزم کردم که بذارم. دهم تیر 92 برات یه جشن کوچولوی سیسمونی گرفتیم. این عکسهارو هم همون روز انداختم.  پسرم ما خونه مون یک خواب بیشتر نداره برای همین اتاقمون با هم مشترکه. دیگه باید ما و تو یه جوری با هم کنار بیایم دیگه... کمد     تخت    نمای کلی اتاقمون  قفسه ها   ********************************...
3 شهريور 1392

بازم استرس و استرس و استرس

سلام قند عسلم. از دست خودم عصبانیم. دوباره برگشتم به روزهای اول بارداریم بازم مثل اون موقع ها استرس اومده سراغم.  امروز دقیقا ٣٢هفته و ١ روزمه و این یعنی اینکه دیگه چیزی به دیدنت نمونده یعنی اینکه نصف بیشتر راهو اومدیم اما .......... خیلی اعصابم داغونه میترسم خدایی نکرده برات اتفاقی بیوفته. تورو خدا سالم بمون پسرم. از بس روزها رو شمردم خسته شدم. دلم میخواد زود شهریور بشه و تو بیای بغلم تا خیالم راخت بشه. من و بابایی خیلی دوستت داریم همه ش درباره ی تو حرف میزنیم هروقت یه چیزی از تو میگم یه لبخند قشنگ رو لب بابایی میشینه. وقتی از وزنت یا قدت میگم میگه بگو ماشاالله خدا کنه روزها زودتر  سپری بشن.  منو ببخ...
7 مرداد 1392

مسافرت شمال اولین مسافرت تو توی دلم

سلام پسر گلم. من و بابایی یه کار بد انجام دادیم و اون هم این بود که هفته ی پیش رفتیم شمال. ریسک بزرگی انجام دادیم میدونم اما خیلی دلمون میخواست. قضیه از این قراره: قرار بود ٤ شنبه هفته پیش ٢٦/٤/٩٢مامانجونت اینا(مامان بابایی) با ٤ تا عمه هات برن شمال یعنی در اصل همه برن شمال به جز ما و عمو حسین و خانمش . ما به خاطر تو نمیخواستیم بریم چون میترسیدیم خدای نکرده مشکلی پیش بیاد جاده است دیگه اطمینانی بهش نیست.  از قبل هم هروقت بحث مسافرت می شد من تاکید فراوون میکردم که تا نی نی به دنیا نیاد ما مسافرت نمیایم اما وقتی دیدم همه دارند میرند و ماهم خیلی وقت بود سفر نرفتیم دلم یه جوری شد واقعا دلم میخواست برم. بابایی ...
3 مرداد 1392