ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

ایلیا و بستری شدن در بیمارستان

سلام پسرم. همین الان کلی مطلب برات نوشته بودم پاک شد متاسفانه رمضان امسال بدترین رمضان عمرم بود چون  تو یک هفته تو بیمارستان بستری بودی. تقریبا یک هفته بعد تولد بابایی مصادف با 93/11/16 در بیمارستان بستری شدی اسهال خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شدید داشتی و عفونت در مدفوع و خونت بود.حالت خیلی بد بود به دستای کوچولوت سرم وصل بود. از شدت اسهال باسنت انقدر وحشتناک سوخته بود که ضجه میزدی. الهیییییییییی بمیرم هنوزم یادم میوفته اشک تو چشمام جمع میشه. تازه توی سونوگرافی مشخض شد کمی سنگ کلیه م داری دیگه امیدی به بهبودیت نداشتیم انقدر که وضعت خراب بود. دکترت میگفت تابحا...
16 مرداد 1393

تولد بابایی

سلام پسرکم. 11 تیر ماه مصادف با 5 رمضان تولد بابا رضا بود و من به مناسبت تولدش یه مهمونی کوچولوی افطاری گرفتم تا ی روز خاطره انگیز رو براش ثبت کنیم. آخه بابای خوبیه خیلی زحمت میکشه برامون. ما ههم باید یه جوری از زحماتش قدردانی کنیم دیگه. مگه نه؟؟؟؟؟؟:) تو زیاد همکاری نکردی باهام خیلی خستم کردی. اشکم در اومده بود.کلی کار داشتم تو هم آویزونم بودی دایم آخر سر زنگ زدم مامانم اومد کمکم. پسرم اینجور مواقع یه کم همکاری کردن بد نیستا تا اونجایی که یادم بود از بعضی چیزا عکس انداختم از بقیه ش وقت نشد خخخخ هههههه  کیک تولد بابایی: هندونه ی کیکی: سالاد توپی: رولت نون پنیر سبزی گردو: میوه...
16 مرداد 1393

عکسهایی که یادم رفته بود بذارم

سلام آلوچه ی مامان بازم بابت تاخیرم معذرت میخوام خودت که میدونی تقصیر خودته که ماشالله خیلی شیطونی یه چندتا عکس تو گوشیم بود یادم رفته بود بذارم الان میذارم اینجا خیلی کوشولو بودی شاید 4-5 ماه داشتی   ...
16 مرداد 1393

اندر احوالات این روزای ما

سلام پسرک شیطونم. ببخشید که این روزا نمیتونم وبلاگتو زود به زود آپ کنم آخه شما خیلی شیطون شدی و من نمیتونم دیگه کارایی که دوست دارمو انجام بدم .(البته بین خودمون بمونه ها اعتیاد به وایبر و نینی سایت هم یکی از دلایلشه ) خلاصه که الانا دیگه شبها که تو میخوابی تو رو میذارم رو تختت و میام تو پذیرایی و کارامو انجام میدم تا صبحش راحت باشم. البته هنوز جارو برقی رو نمیتونم بکشم و دیر به دیر جاروی اساسی  میزنم خونه رو بخاطر اینکه جنابعالی از جارو برقی میترسی و وقتی روشنش میکنم گریه میکنی.روزایی هم که جارو برقی میکشم زحمت نگه داری شما میوفته گردن بابایی و بابایی حواستو پرت میکنه تا من جارو بزنم. کارایی که بلدی: دعوامون میکنی.میگه عههه...
27 خرداد 1393

روز مادر

پسر قشنگم امروز روز مادره و اولین ساله مادر شدن منه. خیلی خوشحالم حس قشنگی دارم و از اینکه خدا تو رو به من هدیه کرده سپاسگذارم. بدون تو من هیچم ایلیا. راستی دیروز رفته بودم خونه ی خاله فاطمه (دوستم) ظهر ناهار بهت سوپ دادم و تو هم طبق معمول بازی درآوردی و با کلی التماس ٧ یا٨ قاشق مرباخوری سوپ خوردی ساعت ٨ شب اینا بود خیلی گریه میکردی هرکاری میکردم آروم نمیشدی یهو گفتی -هم- (هر وقت بهت غذا میدم میگم هم) گفتم نکنه گرسنه باشی. برات حریره درست کرده بودم ولی هنوز کامل آماده نشده بود و خیلی داغ بود چند تا قاشق از حریره برداشتم و آوردم سمت دهنت . تو که هیچ وقت لب به غذا نمیزدی و دهنت رو همیشه قفل میکردی این بار مثل قحطی زده ها دهنت ر...
31 فروردين 1393

ایلیا و نوروز 93

ایلیا و هفت سین خونمون ایلیا روز اول عید خونه ی مامان جون مهری:   این دستمال گردن عمه شادی بود ازش گرفتم باهاش عکس بندازی اما تو روش بالا آوردی و من کلی شرمنده شدم. گرچه عمه جون مهربونت گفت اشکالی نداره و ناراحت نشد: ایلیا و سجاد روز اول عید خونه ی مامان جون مهری: ایلیا و باباش روز اول عید خونه ی مامان جون مهری: اینجا با عمه مریم اینا رفته بودیم اوشون فشم: ایلیا و باباش و زهرا دختر عمه مریم: اینجا هم با عمه مریم اینا تو عید رفته بودیم شمال و تو اولین مسافرتت بود. خیلیییییییییییییییییی خوش گذشت. البته بارون میومد و ههوا خیلیییییییییییییییییییییییییی سرد بود و یه بار بیشتر ل...
16 فروردين 1393

گفتی مامان بابا

پسر قشنگم روز جمعه 15 فروردین هم گفتی مامان هم بابا خیلی لحظه ی قشنگی بود جمعه تورو گذاشته بودم پیش بابا و رفتم تا سر کوچه خرید وقتی اومدم خونه تو بغل بابا بودی تا منو دیدی ذوق کردی دستتو سمتم ددراز کردی گفتی ماااااام وای مردمو زنده شدم خیلی ذوق کردم عالی بود
16 فروردين 1393