ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

این روزای ما

1392/6/28 11:22
نویسنده : مامی
256 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر قشنگم.

عزیزم من این روزا خیلی خسته ام. واقعا فکر نمیکردم بچه داری انقدر سخت و طاقت فرسا باشه. الان شما 16 روزته. روزای اول به دنیا اومدنت من اصلا خواب نداشتم. این روزها هم بعضی وقتا شاید تو کل شب همه ش یک ساعت میخوابیدم. دیشب اولین شبی بود که من و بابایی و تو با هم سه نفری خوابیدیم(آخه به خاطر بی تجربه بودن من همیشه یه نفر میومد شب پیشمون و کمکمون میکرد.) خدارو شکر دیشب پسر خوبی بودی و فکر کنم من روی هم رفته یه 4 ساعتی خوابیدم.

البته تو خیلی پسر مظلومی هستیا. از اون بچه ها نیستی که مدام گریه میکنن. اما ما بی تجربه ایم.

توی این 16 روز من مدام گریه میکردم. وقتی تو 3 روزت بود بردیمت برای آزمایشای غربالگری اونجا بهمون گفتند تو زردی داری و به خاطر وزن کمت باید بستری بشی.وزنت از2620 به 2500 رسیده بود.

خلاصه که تو بیمارستان بستری شدی و منم کنارت موندم. وایییییییییی اون روز بدترین روزم بود. تو رو گذاشتند توی اون دستگاه لعنتی و به چشمای قشنگت چشم بند زدند. اون چشم بند لعنتی حالمو به هم می زد. نمیدونم حس بدی بهم میداد.

من که تا اون روز با کمک اطرافیان بهت شیر میدام(چون بلد نبودی درست شیر بخوری) حالا تنهای تنها شده بودم. تا اون روز خودم پوشکتو عوض نمیکردم چون میترسیدم به بند نافت بخوره اما حالا باید خودم عوضت میکردم. و همون جا تو بیمارستان عمه فریده یادم داد چه جوری عوضت کنم.

حال خودم هم اصلا خوب نبود به خاطر اینکه تازه 3 روز بود مرخص شده بودیم.تو بیمارستان همه ش گریه میکردم. تو خودتو کثیف میکردی و من نمیتونستم درست عوضت کنم. تخت من خیلی پایین بود. از سر ناچاری تو رو میذاشتم روی تخت خودم و خودم روی زمین آلوده مینشستم تا به تو  مسلط باشم. دیگه کارم به جایی رسیده بود که خمیده خمیده راه می رفتم.

حال روحی و جسمیم داغون بود.بابایی که دید نمیتونم دووم بیارم فرداش منو برد خونه و دستگاه زردی خانگی اجاره کرد. نمیدونم به خاطر نور اون دستگاه بود یا چیز دیگه ای که من مدام حال روحیم خراب بود. مدام گریه میکردم. خودم که فکر میکردم افسردگی پس از زایمان گرفتم. همه ش می ترسیدم تو رو از دست بدم. دلم میخواست زودتر اون دستگاه لعنتی از خونه مون بره بیرون و تو بتونی بیای تو فضای اتاق.

خلاصه که اون روزا روزای بدی بود و من دائما در حال گریه کردن بودم.

وقتی ازت خون میگرفتن تا ببینن زردیت چند شده من میمردم و زنده میشدم. پشت در اتاق خون گیری زار میزدم. اون روز که تو بیمارستان به خاطر زردی تو بستری بودیم برای خون گیری بردنت یه اتاق دیگه. صدای گریه ی بی وقفه ت رو میشنیدم و زار میزدم. الان هم که دارم مینویسم حالم بد میشه. نا مردا دو بار از قسمت ساعد دستت خون گرفته بودند دیدند نمیشه بعد رفته بودند از بالاتر خون گرفته بودند. الهی برات بمیرم ساعد دستت کبود شده بود.

بسه دیگه خیلی طولانی شد. فقط در همین حد بهت میگم که روزای بدی رو پشت سر گذاشتیم از همه لحاظ.

انقدر درگیر زردی و اتفاقای روزمره بودیم که به جز یکی دو روز اول زیاد ازت عکس ننداختیم. این عکسایی که برات میذارم واسه روزای اولته.

در ضمن توی عکس بزرگ و توپولی افتادی اما درواقع اینجوری نیست و تو 2500 بیشتر نبودی. هنوزم که هنوزم لباسای سایز 0 به تنت زار میزنن.

روز اول تو بیمارستان

روز اول تو بیمارستان

روز دوم تو خونه

روز دوم تو خونه

ر دوم تو خونه

 

روز سوم

الانها فوق العاده خوشگلتر شدی و بهتر شکل گرفتی سر فرصت عکس جدید ازت میندازم.

دوستت دارم همه ی وجود من. بابایی هم فوقالعاده عاشقته و دوستت داره.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

نینی عاشق
30 شهریور 92 1:26
سلامممممممم ناتا جونمممممممم قدم نورسیده مبارککککک وایییی عزیزممممممم ایلیا کوشولو چگده ناناسههههههه خدا برات نگهش داره ماشالله کوشولوی تو دل بروئیه عزیزم خوندم چیا کشیدی دلم گرفت ایشالله که همیشه گل پسرمون صحیح و سالم باشه و زیر سایه پدر و مادرش بزرگ و بزرگتر بشه از این به بعد زود زود بیا عسک بزار بوسسسسسس
سارا مامان آرتین
6 مهر 92 0:35
هوراااااااااااااااااااااااااااا چشممون به جمال گل پسر روشن شد تولدت مبارک ایلیا جون ایشالا 120 سال در کنار مامان و بابا سلامت و شاد باشی مامانی مبارک باشه قدم نو رسیده خسته بارداری نباشی؟؟ بچه داری چطوره؟؟؟