ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

مسافرت شمال اولین مسافرت تو توی دلم

1392/5/3 16:00
نویسنده : مامی
516 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر گلم. من و بابایی یه کار بد انجام دادیم و اون هم این بود که هفته ی پیش رفتیم شمال. ریسک بزرگی انجام دادیم میدونم اما خیلی دلمون میخواست. قضیه از این قراره:

قرار بود ٤ شنبه هفته پیش ٢٦/٤/٩٢مامانجونت اینا(مامان بابایی) با ٤ تا عمه هات برن شمال یعنی در اصل همه برن شمال به جز ما و عمو حسین و خانمش .

ما به خاطر تو نمیخواستیم بریم چون میترسیدیم خدای نکرده مشکلی پیش بیاد جاده است دیگه اطمینانی بهش نیست.

 از قبل هم هروقت بحث مسافرت می شد من تاکید فراوون میکردم که تا نی نی به دنیا نیاد ما مسافرت نمیایم اما وقتی دیدم همه دارند میرند و ماهم خیلی وقت بود سفر نرفتیم دلم یه جوری شد واقعا دلم میخواست برم. بابایی رو هم مطمئن بودم هوس شمال کرده اساسییییییی. 

عمه مریم و عمه فهیمه هم بهمون گفتند بیاید بریم چیزی نمیشه و... و من بیشتر وسوسه می شدم.

با بابایی درمیون گذاشتم و گفتم اگه با احتیاط بری اتفاقی نمیوفته اما بابایی با وجودی که اونم خیلی دلش میخواست بره گفت نه. گفت ما این همه صبر کردیم حالا که به آخرای راه رسیدیم بهتره ریسک نکنیم منم دیدم درست میگه و بی خیال شدم. خلاصه اونا ٤ شنبه رفتند شمال و ما نرفتیم.

٥شنبه ٢٧/٤/٩٢ نزدیکای ظهر بود و من تازه از خواب بیدار شده بودم که بابایی زنگ زد گفت میخوای بریم شمال؟ گفت میخوام زنگ بزنم به حسین اینا بگم بیان با هم بریم اگه میخوای بریم بگو بریم. منم گفتم باشه.

 یه ربع بعدش دوباره زنگ زد گفت ولش کن نریم هرچی فکرشو میکنم میبینم سختت میشه گفتم برام فرقی نداره اما اگه با احتیاط بری و دست انداز ها رو مراقب باشی چیزی نمیشه. گفت باشه بینم چی میشه. بعدش دوباره زنگ زد گفت میریم. (بیچاره بابایی خودشم خیلی دلش میخواست بریم)

موقع حرکت بهم تاکید فراوون کرد و گفت هروقت خسته شدی بگو نگه دارم استراحت کنی. خلاصه این شد که ما و عمو حسینت اینا با ماشین اونا که البته بابات راننده اش بود رفتیم شمال.(ماشین خودمون خراب شده  بود) به عمه هات هم چیزی نگفتیم که سورپرایز بشن.

خدایی بابایی خیلی محتاطانه رانندگی میکرد و همه ش مواظبم بود (البته بهتره بگم مواظبت بود) 

وسطای راه به عمه مریم و شوهرش گفتیم که نزدیک شمالیم و ازشون آدرس گرفتیم و گفتیم به کسی نگن.

ساعت حدودا ١١ شب بود که رسیدیم وایییییی هیچ کس باورش نمیشد خیلی سورپرایز شدند و البته خوشحال.

فرداش هم رفتیم لب دریا و بابایی و ... تنی به آب زدند (به جز من) منف قط  یه ذره لب ساحل رو شنها قدم میزدم و کمی هم پاهامو تا زیر زانو کردم تو آب.

بعد از نهار هم راه افتادیم سمت تهران.یعنی فقط یه نصفه روز شمال بودیم.

 برگشتنه خیلی خسته کننده شده بود چون همه جا ترافیک بود و من کمر درد گرفته بودم و همه ش نگران تو شده بودم اما خداروشکر  سالم رسیدیم و اتفاقی نیوفتاد.

این اولین مسافرت تو بود عزیزم. مطمئنم به تو هم خوش گذشتهزبان

تازه رفتنه تو جاده آش دوغ خوردم و برگشتنه همون جا  آش جو خوردم که خیلییییییییییییییییییی به جفتمون چسبید. بعد از خوردن آش جو چنان وول میخوردی که نگو.

همه ی شمال یه طرف اون دوتا آشی که خوردم یه طرف.

راستی مامانی یه وقت نگران نشیااااااااا این آخرین ریسکمون بود و تا موقع اومدن تو قند عسل دیگه از این هوسهای خطرناک نمیکنیم. و  مسافرت نمیریم . قول میدم. 

بوس برای تو پسر قشنگم که کلی تو مسیر  باهام  همکاری کردی. دوستت دارم عشقمبغل   

 

   

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

سارا مامان آرتین
4 مرداد 92 0:05
ای بابا مامانیییییییییییییییی کارهای خطرناککککککککککک خداروشکر که بسلامتی رفتین و برگشتین.... بی صبرانه منتظر دیدن گل پسرمون هستیم