ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

فردا زمینی میشی

سلام فرشته کوچولوی مامان. پسرم فردا قراره زمینی بشی. وای باورم نمیشه که فردا قراره لمست کنم.بوت کنم. اما این روزا پر از حسهای متناقضم. هم ذوق دارم و هم استرس. خوب مامانیییی میترسههههههههه دروغ چرا ؟ واقعا خیلی میترسم. اما همه ی اینا به دیدن تو می ارزه. راستی قرار بود شما 12 شهریور به دنیا بیای اما خانوم دکتر زنگ زد کنسل کرد و گفت 11 شهریور شما زمینی میشی در ضمن فردا مصادفه با شهادت امام صادق ع. هزار با  خودم این سوالو می پرسم که تو چه شکلی هستی؟ شبیه منی یا بابایی؟ سبزه ای یا سفید؟(آخه من سفیدم و بابایی سبزه). البته مرتب هم دعا میکنم که انشاا... در وهله ی اول سالم و سلامت باشی. عزیزم ناگفته نماند که دلم از ال...
10 شهريور 1392

سیسمونی

سلام پسرم. ببخشید که انقدر دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم. اول از همه بگم که تاریخ زایمانم افتاد به 12 شهریور یعنی ده روز دیگه میتونم تو رو تو آغوش بگیرم...  عزیزم خیلی وقته میخوام عکسای سیسمونیتو بذارم تو وبلاگت تا برات یادگاری بمونه اما وقت نمیشد الان دیگه عزممو جزم کردم که بذارم. دهم تیر 92 برات یه جشن کوچولوی سیسمونی گرفتیم. این عکسهارو هم همون روز انداختم.  پسرم ما خونه مون یک خواب بیشتر نداره برای همین اتاقمون با هم مشترکه. دیگه باید ما و تو یه جوری با هم کنار بیایم دیگه... کمد     تخت    نمای کلی اتاقمون  قفسه ها   ********************************...
3 شهريور 1392

بازم استرس و استرس و استرس

سلام قند عسلم. از دست خودم عصبانیم. دوباره برگشتم به روزهای اول بارداریم بازم مثل اون موقع ها استرس اومده سراغم.  امروز دقیقا ٣٢هفته و ١ روزمه و این یعنی اینکه دیگه چیزی به دیدنت نمونده یعنی اینکه نصف بیشتر راهو اومدیم اما .......... خیلی اعصابم داغونه میترسم خدایی نکرده برات اتفاقی بیوفته. تورو خدا سالم بمون پسرم. از بس روزها رو شمردم خسته شدم. دلم میخواد زود شهریور بشه و تو بیای بغلم تا خیالم راخت بشه. من و بابایی خیلی دوستت داریم همه ش درباره ی تو حرف میزنیم هروقت یه چیزی از تو میگم یه لبخند قشنگ رو لب بابایی میشینه. وقتی از وزنت یا قدت میگم میگه بگو ماشاالله خدا کنه روزها زودتر  سپری بشن.  منو ببخ...
7 مرداد 1392

مسافرت شمال اولین مسافرت تو توی دلم

سلام پسر گلم. من و بابایی یه کار بد انجام دادیم و اون هم این بود که هفته ی پیش رفتیم شمال. ریسک بزرگی انجام دادیم میدونم اما خیلی دلمون میخواست. قضیه از این قراره: قرار بود ٤ شنبه هفته پیش ٢٦/٤/٩٢مامانجونت اینا(مامان بابایی) با ٤ تا عمه هات برن شمال یعنی در اصل همه برن شمال به جز ما و عمو حسین و خانمش . ما به خاطر تو نمیخواستیم بریم چون میترسیدیم خدای نکرده مشکلی پیش بیاد جاده است دیگه اطمینانی بهش نیست.  از قبل هم هروقت بحث مسافرت می شد من تاکید فراوون میکردم که تا نی نی به دنیا نیاد ما مسافرت نمیایم اما وقتی دیدم همه دارند میرند و ماهم خیلی وقت بود سفر نرفتیم دلم یه جوری شد واقعا دلم میخواست برم. بابایی ...
3 مرداد 1392

مهر پدری

سلام پسرکم. نمیدونی روزام چقدر سخت میگذره. همه ش منتظرم زمان به سرعت برق بگذره تا بتونم تو رو تو آغوش  بگیرم. اگه تحمل کنیم دو ماه دیگه میتونم صورت ماهتو ببینم پس تا اون موقع دووم بیار و تو دلم رشد کن عسیسم. منم سعی میکنم با این حس دلتنگی و لحظه شماریم کنار بیام تو فقط قول بده سالم و به موقع به دنیا بیای. شنبه ٢٢ تیر ٩٢ رفتم سونوگرافی برای بند ناف و خونرسانی و... خدا رو شکر همه چیز خوب بود. پست امروزم درباره ی باباته. ایلیای من، اگر بدونی چه بابای مهربونی داری. اگر بدونی چقدر دوستت داره. اینجور که پیش میره فکر کنم  اگه دنیا رو هم بخوای به پات میریزه.زیاد با زبون ابراز علاقه نمیکنه نه که اصلا نکنه ها بعضی وقتا ا...
26 تير 1392
1