ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

برده بودیمت آتلیه

پسرکم ما تو رو توی اردیبهشت ماه بردیم آتلیه روزش رو دقیق دقیق یادم نیست ولی فکر کنم ده اردیبهشت بود شایدم دو سه روز این ور اون ور   ...
27 خرداد 1393

اندر احوالات این روزای ما

سلام پسرک شیطونم. ببخشید که این روزا نمیتونم وبلاگتو زود به زود آپ کنم آخه شما خیلی شیطون شدی و من نمیتونم دیگه کارایی که دوست دارمو انجام بدم .(البته بین خودمون بمونه ها اعتیاد به وایبر و نینی سایت هم یکی از دلایلشه ) خلاصه که الانا دیگه شبها که تو میخوابی تو رو میذارم رو تختت و میام تو پذیرایی و کارامو انجام میدم تا صبحش راحت باشم. البته هنوز جارو برقی رو نمیتونم بکشم و دیر به دیر جاروی اساسی  میزنم خونه رو بخاطر اینکه جنابعالی از جارو برقی میترسی و وقتی روشنش میکنم گریه میکنی.روزایی هم که جارو برقی میکشم زحمت نگه داری شما میوفته گردن بابایی و بابایی حواستو پرت میکنه تا من جارو بزنم. کارایی که بلدی: دعوامون میکنی.میگه عههه...
27 خرداد 1393

روز مادر

پسر قشنگم امروز روز مادره و اولین ساله مادر شدن منه. خیلی خوشحالم حس قشنگی دارم و از اینکه خدا تو رو به من هدیه کرده سپاسگذارم. بدون تو من هیچم ایلیا. راستی دیروز رفته بودم خونه ی خاله فاطمه (دوستم) ظهر ناهار بهت سوپ دادم و تو هم طبق معمول بازی درآوردی و با کلی التماس ٧ یا٨ قاشق مرباخوری سوپ خوردی ساعت ٨ شب اینا بود خیلی گریه میکردی هرکاری میکردم آروم نمیشدی یهو گفتی -هم- (هر وقت بهت غذا میدم میگم هم) گفتم نکنه گرسنه باشی. برات حریره درست کرده بودم ولی هنوز کامل آماده نشده بود و خیلی داغ بود چند تا قاشق از حریره برداشتم و آوردم سمت دهنت . تو که هیچ وقت لب به غذا نمیزدی و دهنت رو همیشه قفل میکردی این بار مثل قحطی زده ها دهنت ر...
31 فروردين 1393

داری شیطون میشی

سلام پسرک شیطون من این روزا خیلی شیطنت میکنی. یاد گرفتتی سینه خیز بری و میری سمت وسایل خطرناک دو بار دست دسی کردی اما دیگه نکردی آهنگ تبلیغ مای بی بی و مولفیکس رو خیلی دوست داری و هرکجای اتاق که باشی تا صدای اینا رو میشنوی میای سمت تلوزیون گاهی خودتو تکون تکون هم میدی و باهاشون نانای میکنی عزیزمممممم از غذا خوردنت اصلااااااا راضی نیستم اصلا خوب غذا نمیخوری حتی خوشمزه ترین اشم نمیخوری و دهنتو قفل میکنی و من خیلی ناراحت میشم. عاشق اینی که یه چیزی جلوت بذاریم مثل توپ یا هر چیز دیگه ای و ما تورو بگیریم تو هم با پا به اون شی ضربه بزنی و مثلا توپ بازی کنی. حتی به بطری خانواده هم رحم نمیکنی و با اون هم میخوای توپ بازی کنی عاشق ...
31 فروردين 1393

ایلیا و نوروز 93

ایلیا و هفت سین خونمون ایلیا روز اول عید خونه ی مامان جون مهری:   این دستمال گردن عمه شادی بود ازش گرفتم باهاش عکس بندازی اما تو روش بالا آوردی و من کلی شرمنده شدم. گرچه عمه جون مهربونت گفت اشکالی نداره و ناراحت نشد: ایلیا و سجاد روز اول عید خونه ی مامان جون مهری: ایلیا و باباش روز اول عید خونه ی مامان جون مهری: اینجا با عمه مریم اینا رفته بودیم اوشون فشم: ایلیا و باباش و زهرا دختر عمه مریم: اینجا هم با عمه مریم اینا تو عید رفته بودیم شمال و تو اولین مسافرتت بود. خیلیییییییییییییییییی خوش گذشت. البته بارون میومد و ههوا خیلیییییییییییییییییییییییییی سرد بود و یه بار بیشتر ل...
16 فروردين 1393

گفتی مامان بابا

پسر قشنگم روز جمعه 15 فروردین هم گفتی مامان هم بابا خیلی لحظه ی قشنگی بود جمعه تورو گذاشته بودم پیش بابا و رفتم تا سر کوچه خرید وقتی اومدم خونه تو بغل بابا بودی تا منو دیدی ذوق کردی دستتو سمتم ددراز کردی گفتی ماااااام وای مردمو زنده شدم خیلی ذوق کردم عالی بود
16 فروردين 1393