ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

بدون عنوان

سلام پسرم. خدارو شکر دیشب بهتر خوابیدی و اجازه دادی منم یه کم بخوابم. ممنونم ازت. خخخخخ اینم چند تا از عکسایی که قبلا انداخته بودیم و هنوز وقت نکرده بودم بذارم برات. روز اول تا سوم: وقتی زردی داشتی و تو بیمارستان بستری بودی: همینجوری ازت انداختم: اینجا از حمام اومده بودی و 25 روزته: اینجا هم همینطور (از حمام اومدی و لالا کردی) دوستت دارم ماهک من      ...
7 مهر 1392

فرشته ی ما زمینی شد

فرشته ی کوچک ما ایلیای عزیز در تاریخ 11/6/92 ساعت 11 صبح در بیمارستان نجمیه توسط دکتر رزا پرستنده چهر زمینی شد. وزن ایلیا 2کیلو و 6٠٠ و قدش 49 سانت بود. اینم اولین عکس ایلیا چند دقیقه پس از تولد ...
2 مهر 1392

سخته

سلام ایلیای مامان. وااااااااااااااییییییییی باید اعتراف کنم که دیگه دارم کم میارم. مادر شدن واقعا خیلی سخته. اگه بیخوابی بکشم اشکال نداره فدای سرت اماااااااااااااا احساس مسئولیت داشتن خیلیییییییییییییی سخته. همه ش نگرانتم. همه ش میترسم برات اتفاقی بیوفته.تازگی ها همه ش سرفه  میکنی . بینیت کیپ شده بود. یه چیزی شبیه سرما خوردن. اما دکترا میگفتن بچه ی زیر دو ماه نباید سرما بخوره و اگه سرفه کنه خطرناکه از سینه ت عکس گرفتن و خدارو شکر مشکلی نبود.نمیدونم برای چی سرفه میکنی.  دومین روزی که سرفه میکردی بردیمت یه دکتر انقدر منو ترسوند که داشتم از ترس میمردم. میگفت زردیت هنوز خوب نشده هنوز صورتت زرده و اگه اینطور باشه باید سونوگرافی کب...
2 مهر 1392

این روزای ما

سلام پسر قشنگم. عزیزم من این روزا خیلی خسته ام. واقعا فکر نمیکردم بچه داری انقدر سخت و طاقت فرسا باشه. الان شما 16 روزته. روزای اول به دنیا اومدنت من اصلا خواب نداشتم. این روزها هم بعضی وقتا شاید تو کل شب همه ش یک ساعت میخوابیدم. دیشب اولین شبی بود که من و بابایی و تو با هم سه نفری خوابیدیم(آخه به خاطر بی تجربه بودن من همیشه یه نفر میومد شب پیشمون و کمکمون میکرد.) خدارو شکر دیشب پسر خوبی بودی و فکر کنم من روی هم رفته یه 4 ساعتی خوابیدم. البته تو خیلی پسر مظلومی هستیا. از اون بچه ها نیستی که مدام گریه میکنن. اما ما بی تجربه ایم. توی این 16 روز من مدام گریه میکردم. وقتی تو 3 روزت بود بردیمت برای آزمایشای غربالگری اونجا بهم...
28 شهريور 1392

فردا زمینی میشی

سلام فرشته کوچولوی مامان. پسرم فردا قراره زمینی بشی. وای باورم نمیشه که فردا قراره لمست کنم.بوت کنم. اما این روزا پر از حسهای متناقضم. هم ذوق دارم و هم استرس. خوب مامانیییی میترسههههههههه دروغ چرا ؟ واقعا خیلی میترسم. اما همه ی اینا به دیدن تو می ارزه. راستی قرار بود شما 12 شهریور به دنیا بیای اما خانوم دکتر زنگ زد کنسل کرد و گفت 11 شهریور شما زمینی میشی در ضمن فردا مصادفه با شهادت امام صادق ع. هزار با  خودم این سوالو می پرسم که تو چه شکلی هستی؟ شبیه منی یا بابایی؟ سبزه ای یا سفید؟(آخه من سفیدم و بابایی سبزه). البته مرتب هم دعا میکنم که انشاا... در وهله ی اول سالم و سلامت باشی. عزیزم ناگفته نماند که دلم از ال...
10 شهريور 1392

سیسمونی

سلام پسرم. ببخشید که انقدر دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم. اول از همه بگم که تاریخ زایمانم افتاد به 12 شهریور یعنی ده روز دیگه میتونم تو رو تو آغوش بگیرم...  عزیزم خیلی وقته میخوام عکسای سیسمونیتو بذارم تو وبلاگت تا برات یادگاری بمونه اما وقت نمیشد الان دیگه عزممو جزم کردم که بذارم. دهم تیر 92 برات یه جشن کوچولوی سیسمونی گرفتیم. این عکسهارو هم همون روز انداختم.  پسرم ما خونه مون یک خواب بیشتر نداره برای همین اتاقمون با هم مشترکه. دیگه باید ما و تو یه جوری با هم کنار بیایم دیگه... کمد     تخت    نمای کلی اتاقمون  قفسه ها   ********************************...
3 شهريور 1392

بازم استرس و استرس و استرس

سلام قند عسلم. از دست خودم عصبانیم. دوباره برگشتم به روزهای اول بارداریم بازم مثل اون موقع ها استرس اومده سراغم.  امروز دقیقا ٣٢هفته و ١ روزمه و این یعنی اینکه دیگه چیزی به دیدنت نمونده یعنی اینکه نصف بیشتر راهو اومدیم اما .......... خیلی اعصابم داغونه میترسم خدایی نکرده برات اتفاقی بیوفته. تورو خدا سالم بمون پسرم. از بس روزها رو شمردم خسته شدم. دلم میخواد زود شهریور بشه و تو بیای بغلم تا خیالم راخت بشه. من و بابایی خیلی دوستت داریم همه ش درباره ی تو حرف میزنیم هروقت یه چیزی از تو میگم یه لبخند قشنگ رو لب بابایی میشینه. وقتی از وزنت یا قدت میگم میگه بگو ماشاالله خدا کنه روزها زودتر  سپری بشن.  منو ببخ...
7 مرداد 1392