ایلیا ایلیا ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

زیباترین هدیه ی خدا

عکس

مامانم برات لباس علی اصغر خریده بود همینجوری امتحانی تنت کردیم ببینیم اندازته یا نه؟؟؟؟ که این شکلی شدی این عکسا رو هم یه ساعت پیش ازت انداختم:   ببخشید پسرم من عکاسیم زیاد خوب نیست اما قول میدم بعدها عکسای بهتری ازت بگیرم. دوستت داریم هوارتا ...
15 آبان 1392

واکسن لعنتی

سلام ایلیای مامان. پسر قشنگم شنبه یازدهم آبان با خاله افسانه رفتیم مرکز بهداشت و واکسنتو زدیم. من که دل نداشتم پاهاتو بگیرم تا خانومه واکسن بزنه خاله افسانه پاهاتو گرفت. وقتی واکسنتو زدند گریه کردی منم از قبلش اشک تو چشمام بود وقتی گریه ت رو دیدم ششروع کردم به گریه کردن خیلی حالم بد بود. خانومه که واکسنت رو میزد دید دارم گریه میکنم گفت حالا که گریه کردی نباید بهش شیر بدی.بیچاره خاله افسانه نمیدونست تورو جمع کنه یا منو؟؟؟؟؟؟ بعد از واکسن بغلت کردم همونطور که گریه میکردی به من نگاه کردی و گفتی او او او او با یه حالت بغضی واییییی خیلی دلم برات سوخت دیگه اشکام بیشتر شد.به حرف خانومه که گفت شیرش نده توجه نکردم و بهت شیر دادم تا آروم بشی ...
15 آبان 1392

بازم عکس

عکسایی که من ازت گرفتم:(در تاریخ 1/آبان/92) عزیزم ببخشید که بلوز شلوارت با هم ست نیست. شلوارتو کثیف کرده بودی آخه. ایلیا بغل باباش: بالاخره تونستیم یه نیم خنده ازت شکار کنیم: اینا رو هم همینجوری الکی انداختم   نگرانم خیلی نگرانم. یازده روز دیگه باید واکسن دوماهگیت رو بزنی و من اصلا طاقت ندارم. بازم باید درد بکشی پسرم و من از حالا اضطراب دارم. یاد اون سوزنایی که واسه خون گیری به دستت میزدند میوفتم و دوباره بغضم می گیره بازم میخوام زار بزنم. ببخشید که مامان حساسی داری. میترسم موقع واکسنت خودم اون وسط پس بیوفتم. انشاا... که خدا کمک کنه و متوجه درد واکسن نشی.   ...
2 آبان 1392

فقط عکس

  یه سری از عکسایی که بابایی ازت انداخته: ایلیا و عروسک مامانش: پسرم یادت نره دوستت داریم   ...
2 آبان 1392

لبخند تو

سلام پسرکم. این روزا حسابی وقت مامانو پر کردی. اصلا وقت نمیکنم به کارام برسم حتی بعضی وقتا وقت نمیکنم موهامو شونه کنم یا حتی مسواک بزنم.البته مشکل از تو نیستاااااااااااا مشکل از منه که هنوز خوب مامان شدن رو یاد نگرفتم و بلد نیستم طوری برنامه ریزی کنم که هم به کارای خونه م برسم هم به کارای شخصی خودم.حالا کم کم یاد میگیرم. یه تجربه ی شیرین: صبح ها که از خواب بیدار میشی تا شیر بخوری من خیلیییییییییی خواب آلوده هستم و اصلا دلم نمیخواد بیدار بشم(به خاطر خستگی و مکررا بیدار شدن تو طول شب) به همین خاطر خوابالو بهت شیر میدم بعد میبینم تو چشماتو چهارتا کردی و داری نیگام میکنی منم دلم برات میسوزه و بهت لبخند میزنم میگم آغون تو هم یه لبخند ب...
25 مهر 1392

ایلیااااااااااااا

سلام پسرم. دیشب بردیمت ختنه ات کردیم. مبارکت باشه. خیلی برای ختنه ت استرس داشتم. اگه بدونی تا قبل ختنه ت چیا کشیدم. قلبم داشت منفجر میشد خیلی برات ناراحت بودم. همه ش می گفتم الهی بمیرم بچه م قراره درد بکشه.همه ش گریه م میگرفت اما فعلا خدارو شکر همه چیز خوب پیش رفته خدا کنه تا موقعی که حلقه ات بیوفته همه چیز خوب باشه. اینم یه سری از عکسای گذشته: عکسایی که خونه مامان جون مهری(مامان بابا) بودی:  وقتی 25 روزت بود بردیمت حموم. راستی دارو خوردنت خیلیییییییییییییی باحاله. من هر وقت میخوام بهت داروی جدید بدم قبلش تستش میکنم. موقعی که میخواستیم بهت دایمیتیکون بدیم با بابا رضا چشیدیمش. بابایی گفت خوشمزست ...
9 مهر 1392

بدون عنوان

سلام پسرم. خدارو شکر دیشب بهتر خوابیدی و اجازه دادی منم یه کم بخوابم. ممنونم ازت. خخخخخ اینم چند تا از عکسایی که قبلا انداخته بودیم و هنوز وقت نکرده بودم بذارم برات. روز اول تا سوم: وقتی زردی داشتی و تو بیمارستان بستری بودی: همینجوری ازت انداختم: اینجا از حمام اومده بودی و 25 روزته: اینجا هم همینطور (از حمام اومدی و لالا کردی) دوستت دارم ماهک من      ...
7 مهر 1392

فرشته ی ما زمینی شد

فرشته ی کوچک ما ایلیای عزیز در تاریخ 11/6/92 ساعت 11 صبح در بیمارستان نجمیه توسط دکتر رزا پرستنده چهر زمینی شد. وزن ایلیا 2کیلو و 6٠٠ و قدش 49 سانت بود. اینم اولین عکس ایلیا چند دقیقه پس از تولد ...
2 مهر 1392

سخته

سلام ایلیای مامان. وااااااااااااااییییییییی باید اعتراف کنم که دیگه دارم کم میارم. مادر شدن واقعا خیلی سخته. اگه بیخوابی بکشم اشکال نداره فدای سرت اماااااااااااااا احساس مسئولیت داشتن خیلیییییییییییییی سخته. همه ش نگرانتم. همه ش میترسم برات اتفاقی بیوفته.تازگی ها همه ش سرفه  میکنی . بینیت کیپ شده بود. یه چیزی شبیه سرما خوردن. اما دکترا میگفتن بچه ی زیر دو ماه نباید سرما بخوره و اگه سرفه کنه خطرناکه از سینه ت عکس گرفتن و خدارو شکر مشکلی نبود.نمیدونم برای چی سرفه میکنی.  دومین روزی که سرفه میکردی بردیمت یه دکتر انقدر منو ترسوند که داشتم از ترس میمردم. میگفت زردیت هنوز خوب نشده هنوز صورتت زرده و اگه اینطور باشه باید سونوگرافی کب...
2 مهر 1392