کوچولوی دوست داشتنی
قند عسل من سلام.
من یه معذرت خواهی گنده بهت بدهکارم. بخاطر استرس بیش از حدم ازت معذرت میخوام. اما دست
خودم نیست. همه ش نگرانت میشم میترسم خدایی نکرده زبونم لال از دستت بدم البته خدا اون
روز رو نیاره که من میمیرم. یه همچین مامان بیخودی داری تو.........
دوشنبه 30 بهمن 1391 رفتم دکتر که جواب آزمایش چکابم رو نشونش بدم.
قبلا به دکتر گفته بودم استرس دارم و بهم گفته بود استرس فوق العاده ضرر داره.
این بار که رفتم پیشش بهش گفتم دست خودم نیست خیلی استررس دارم تورو خدا یه بار دیگه
سونوگرافیم کنید ببینم همه چیزش خوبه یا نه؟ میخوام مطمئن شم قلبش داره کار میکنه.
دکتر بیچاره هم که دید خیلی نگرانم مجبور شد سونو کنه.
وای چقدر جالب بود. کاشکی میشد هر روز بتونم ببینمت.
داشتی تکون میخوردی.جلل اخالق اصلا باورم نمیشد یه جنین به این کوچولویی تکون بخوره.
خیلیییییییییییی حس قشنگی بود.
دکترم گفت ببین داره تکون هم میخوره گفتم قلبش چی پس چرا قلبش نمیزنه؟ گفت آخه اگه
قلبش نزنه که تکون نمیتونه بخوره.بعد مانیتور رو آورد جلوتر گفت اینم قلبش ببین داره میزنه. 
پس دیگه نگران نباش.
خیلی ذوقیده بودم.خیلی ازت خوشم اومد. کاشکی زودتر ماهها سپری بشه
تا بتونم خودم تکونات رو حس کنم.
خدایا این حس قشنگ رو نصیب تمام کسانی که آرزوی مادر شدن دارند بفرما.
آمین


کوچولوی دوست داشتنی
