خدارو شکر کابوس واکسنت تموم شد
وایییییییییی یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شد. خدارو شکر به خیر گذشت.÷سرم هربار که تو واکسن میزنی من میمیرم و زنده میشم.
قرار بود یازدهم دی واکسن بزنی اما چون تعطیلات بود افتاد به ١٤ دی. من با خاله افسانه(دوستم) رفتیم مرکز بهداشت زاع نژاد. قد و وزنت کرد. قد ٦٠ (که فکر کنم اشتباه گفت) وزن خالص٦.١٠٠
بعدش رفتیم تو نوبت واکسن نشستیم وای صدای گریه ی بچه های دیگه رو که میشنیدم قلبم تند تند میزد.از شانس بد تو هم خوابت برد وقتی نوبتت شد پاهام داشت میلرزید وایییییییییییی خیلی وحشتناک بود خیلی ترسیده بودم اگه منو تو قبر میذذاشتند انقدر وحشت نمیکردم که اون موقع ترسیدم.به خانومه گفتم خوابه بیدارش کنم گفت اگه میخوای خودت بیدارش کن اگر هم نمیخوای بذار من بیدارش کنم منم هول شده بودم گفتم خودتون بیدارش کنید(لعنت به من) فکر کردم الان با یه شگرد خای ولی مهربانانه بیدارت میکنه یهوو دماغتو محکم گرفت و ول کرد واییییییییییییی الهی بمیرم الهی بمیرمممممممممممممممممم غش رفتی گریه کردی خیلی بد بود دیگه دست و پامو گم کردم و پا به پای تو گریه کردم. دستام میلرزید نمیتونستم پاتو بگیرم خاله افسانه(دوستم) پاتو گرفت منم داشتم با گریه های تو گریه میکردم.الانم گریم گرفته.خیلی ناراحت شدم.لباست رو تنت کردیم و یه کوچولو شیر خوردی و راهی خونه شدیم. بگذریم از اینکه خاله افسانه کلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مسخرم کرد.
تو خونه شیر خوردی و خوابید اما یه ساعت بعد از خواب بیدار شدی و جیغغ و گریه های وحشتناک. من خونه ی مامان جون اشرف بودم بنده خدا مامان جون دستشو عمل کرده با این حال کمکم یخ میاورد و... اما نمیتونست تورو بغل بگیره و تنهایی مجبور بودم بغلت کنم و راهت ببرم. مامان جون بیچاره هم هی از خودش صدا درمیاورد و آرومت میکرد.دیگه از بعد از ظهرش حالت خوب شد فقط یه کوچولو تب داشتی
خدارو شکر که تموم شد. حالا از الان استرس واکسن شش ماهگی رو دارم.بخاطر سختی خودمم استرس ندارم بخاطر اینکه قراره باز درد بکشی استرس دارم.
ایلیا من بی تو هیجم. حتی با یه ذره دردت قلبم به درد میاد.
عاشقتم


خدارو شکر کابوس واکسنت تموم شد
